مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد!

:: مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد!

 

سار بزرگ پیش از رفتن توشه‌ی بزرگی از دانه‌های رنگ‌رنگ پیش سار کوچک نهاد و گفت: تحفه‌ی سفر.
سار کوچک با خود گفت: چه خوب! هر بار که دلم تنگ شود، به سار بزرگ فکر خواهم کرد و یک دانه خواهم خورد تا تلخی جدایی آزارم ندهد. آن قدر دانه دارم که تا دیدار بعدی بخورم و دلتنگی‌ام را تسکین دهم.

چندان طول نکشید که شروع به خوردن نخستین دانه کرد. دانه‌ی اول را که مزه کرد به سار بزرگ فکر کرد و لبخند زد. اما دانه را که بلعید باز دلتنگ بود. دلتنگ‌تر حتی! دانه‌ی دیگر پروازشان در درخت‌زار را به خاطرش آورد و مشتاق‌تر و دلتنگ‌ترش کرد. با یاد تک‌تک شاخه‌هایی که بر آن‌ها نشسته بودند، یک دانه‌ی دیگر هم به دهان گرفت؛ و یکی دیگر. و باز هم یکی.

نمی‌دانم از دانه خوردن زیاد بود یا از دلتنگی بسیار که سار کوچک دیگر نفس نکشید!

 

+ حالا چرا سار؟! نمی‌دونم! فقط اسمش رو دوست دارم. فارسیش توی دهن سُر می‌خوره و انگلیسیش (starling) توی دهن غلت!

++ تا حالا کسی از شکلات خوردن یک جا و زیاد مرده!؟
+++ یادآور میشم که This is no love song!


منبع : ابرکـــــــمشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد!
برچسب ها : دانه ,دانه‌ی ,خوردن ,کوچک ,دانه‌ی دیگر

حالا که چی عزیزم!؟

:: حالا که چی عزیزم!؟

چند روز دیگه روز تولدمه.
دارم فکر می‌کنم که یک برنامه‌ی کوچکی برای خودم داشته باشم یا کاری رو که دلم می‌خواد انجام بدم یا یک چیز کوچکی برای خودم بخرم. اول به این فکر کردم که اصلا اون روز رو دانشگاه نرم! ولی هنوز نتونستم ارتباط بین این نقشه‌ی بچه‌گانه و خوشحال بودن خودم رو پیدا کنم. درسته که ناچارم تهران باشم و تمام روز تولدم توی کلاس‌ها و درگیر تکالیف و مباحث خواهد گذشت، ولی این به هر حال جزئی از من هست و انتخاب من و با همه‌‌ی دشواری‌هاش بخش دلپذیری از زندگیم. بعد به این فکر کردم که همکلاسی‌هام رو به شام و بعد تماشای یک تئاتر دعوت کنم. ولی با حساب رفت و آمد همکلاسی‌های راه دوری‌ دیدم نمیشه شب قبل یا بعدش همه حضور داشته باشند و اگرهم همون شب بعد از تموم شدن کلاس‌های دانشگاه چنین برنامه‌ای داشته باشم انقدر همه خسته هستیم که نتونیم لذت کافی از دورهمی ببریم. از اون طرف فرصت ناهارمون هم کوتاه‌تر از اون هست که بتونم ظهر تو یکی از رستوران‌های نزدیک دانشگاه بچه‌ها رو مهمون کنم. این شد که می‌بینم انگار هر نوع پروژه‌ی دورهمی با دوستان رو باید فراموش کنم.

باید برای آخر هفته یک کاری برای خودم بکنم و مثل سال‌های پیش یک زمانی رو برای خودم اختصاص بدم و یک ماگی، کتابی، نوشت افزاری، چیز کوچکی برای خودم هدیه بگیرم!

حالا چه اصراریه... نمی‌دونم!

+ هفته‌ی پیش به مناسبت روز تولدم به شهرکتاب برده‌شده و صاحب دوجلدکتاب به انتخاب خودم شدم!
و هم‌چنین: صرف ناهار در جای همیشگی
و نیز: بیش از دو ساعت انجام یکی از کارهای مورد علاقه‌ی من؛ قدم و قدم و قدم و قدم و قدم...
++ به سلامتی خوب‌ترین دوستم لبخند! :)


منبع : ابرکـــــــحالا که چی عزیزم!؟
برچسب ها : دانشگاه ,داشته ,کوچکی ,برای خودم ,کوچکی برای ,داشته باشم

خوبه که نیستی، ولی اگه خواستی باشی...!

:: خوبه که نیستی، ولی اگه خواستی باشی...!

 

هر کسی که هستی...
هر جایی که هستی...
هر زمانی که قراره توی زندگی من باشی...
لطفا

زیاد نخواب
زیاد تلویزیون نبین
دست و پا چلفتی نباش
ایرادگیر و بددهن نباش
کتاب بخون
آشپزی بدون
اهل سفر باش
به هنر احترام بذار

بقیه‌اش اصلا سخت نیست... 


منبع : ابرکـــــــخوبه که نیستی، ولی اگه خواستی باشی...!
برچسب ها :

غرضم وصل تو باشد

:: غرضم وصل تو باشد

دیروز روز آخر نمایشگاه نقاشی گروهی‌مون بود. من فقط شنبه که افتتاحیه‌اش بود، یکی دو ساعتی اون‌جا بودم و بعد برگشته بودم خونه تا به تکالیف هفته‌ی آخر دانشگاه برسم و دیگه فرصت نشده بود که برم! همون روز اول و بعد از برگشتنم استادمون تماس گرفته بود بابت فروش یکی از تابلوها به یک مشتری. امروز بهم گفت چند نفر دیگه هم مشتری تابلو بودند و حتی شورای شهر تابلو رو می‌خواسته ولی چون من همون روز اول گفته بودم فروشی نیست دیگه پیگیر نشده بوده. اتفاق جالبی بود. حداقل برای منی که گاهی برای تفنن نقاشی می‌کشم و نه استعداد و نه مهارت خاصی در خودم می‌بینم و کار و رشته و تحصلیم هم در این راستا نیست اتفاق جالبی به شمار می‌اومد.

هفته‌ی بسیار پرمشغله و پرتنشی رو گذروندم که البته به یک پنج‌شنبه‌ی شیرین ختم شد. با این حال فشار کاری و خستگی بسیار و ماجراهای مختلف و از اون طرف هم کسالت و بیماری و ضعف زیاد مادربزرگ نازنینم روحیه و توانم رو تحلیل برده بود و هنوز هم اون قدر که باید خودم رو جمع و جور نکردم. از بین آدم‌هایی که توی زندگیم بودن و نقشی داشتند، مامان‌جون یکی از متفاوت‌ترین‌هاست. زندگیش و شخصیتش اونو برام یکی از خاص‌ترین‌ها کرده و تاب نمیارم این بیماری و درد و ناتوانی و انتظارش برای مرگ رو. به هم می‌ریزم وقتی این چنین می‌بینمش.

هوا سرده و من تا همین یک ساعت پیش وقتی به پنج‌شنبه فکر می‌کردم حسابی گرم می‌شدم. خوب می‌شدم. اما حالا خود همین هم به سرمای درونم اضافه می‌کنه! همه‌ی این "نکنه...؟"ها، "مبادا...؟"ها صف می‌کشند مقابل ذهنم و پریشونم می‌کنند. گاهی واقعا مثل الان دلم می‌خواد بدونم چی توی ذهن طرف مقابله. نمی‌خوام بپرسم و بشنوم، می‌خوام واقعا بدونم عین اون چیزی رو که هست. کاش ذهن‌خوانی بلد بودم!

انگار مقابلت یک دیوار یک‌پارچه سپید باشه و تو با اصرار بخوای یک جایی یک نقطه‌ای و لکه‌ای از توش دربیاری؛ یک ساعته که با همچین وسواس ناپسندی زل زدم به پنج‌شنبه و بیمارگونه دارم تقلا می‌کنم اون خوبی و زیبایی رو تار و کدر کنم. گاهی چه احمق بزرگی می‌سازم از خودم!

عقب میرم و به جای زل زدن به این دیوار توش غرق میشم. حتی به قیمت دلتنگ شدن. زل می‌زنم به دست چپم و شروع می‌کنم به لمس کردن انگشتم. یک چیزی هست متعلق به چندین سال پیش، یک تصویری که نمی‌دونم اساسش توی رویاهامه، خواب‌هام، یا آرزوهام، مثل یک برش چند ثانیه‌ای از یک فیلمه، یک صحنه‌ی به خصوص، که نمی‌دونم چی شد که سال‌ها پیش توی ذهنم ایجاد شد و همون جا موند. یک تصویر خیلی خیلی خیلی دور از ذهن. باورنکردنی این که همین چند ثانیه تصویر ذهنی، بعد از سال‌ها همین پنج‌شنبه جون گرفت و اتفاق افتاد و واقعی شد. این راز و این همه شگفتی بین من و دست چپم می‌مونه تا با هر بار یادآوریش به خاطر بیارم که چه چیزهای دورازذهنی می‌تونند روزی واقعی بشند و اتفاق بیفتند.

+ صندلی عقب یک ماشین معمولی توی ترافیک به هم گره خورده‌ی پایتخت وارونه‌ی یک مملکت پر از مشکل و گرفتاری، دنج‌ترین جای دنیا می‌تونه باشه!


منبع : ابرکـــــــغرضم وصل تو باشد
برچسب ها : اتفاق ,همین ,خیلی ,پنج‌شنبه ,گاهی ,خیلی خیلی ,اتفاق جالبی

باران که شدی

:: باران که شدی

ترک‌خورده، مثل لب‌های تشنه‌ی بوسه
امیدوار، مثل قلب عاشق
خونی و خاکی، در حسرت مرهم و باران.

دوستش داشتم.
خودش و حسش و جنسش و حتی عنوانش رو که حس‌آمیزی دلپذیری داشت و تصویر رو به صدا گره زده بود.

صدای غیبت باران!
در موزه‌ی هنرهای معاصر تهران!


منبع : ابرکـــــــباران که شدی
برچسب ها : باران

be my homeward dove

:: be my homeward dove

تازه بعد از چندین ساعت فراغت فرصتی شده تا بنشینم... خلوت‌های آخر شب بخشی از زندگیمه که فقط خودم توش هستم و تازه فرصت می‌کنم روزم رو به یک جمع‌بندی برسونم و ناتموم‌ها رو انجام بدم و فردا رو از نظر بگذرونم.

این انتخابات آمریکا و نتایجش هم حکایتی شده. این دیگه zeitgeist قرن بیست و یکمه که مردم قدرت و سیاست رو بدن دست پوپولیست‌های تهی‌مغز دهن‌گشاد و نظایرشون. یکی دو مورد هم که نیستند؛ نمونه‌اش رو ما هم داشتیم و آن‌ها هم دارند! البته ما که حسابمون سواست!!! ولی دیگه تو دنیایی که رجب و بشار و کیم جونگ اون داره، یک دانلد که چیزی نیست. مشکل چیه دیگه واقعا!؟

رمان «مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» از یوناسن رو بهار گذشته خوندم و دوستش داشتم. کاریکاتوری که از سیاست و اهالیش – که انگار چند تا پسربچه ی شرور و سبک‌سر بیشتر نیستند – ارائه می‌داد، به مذاقم خوش آمد.

روزی که گذشت شنبه‌ای بود که پی درس و مشقم! نبودم. صبح دو تا کلاس پشت سر هم داشتم و هر کدوم یک جای متفاوت. فاصله‌ی ظهر رو هم آمدم خونه و ناهار خوردم و فکم رو استراحت دادم و باز بعد از ظهر دو کلاس متوالی داشتم. وقتی سر شب برگشتم خونه، مامان نبود و کدبانوی درونم منو درگیر آشپزخونه کرد. مدتی بود به خاطر حجم کار و درسم از آشپزخونه دور افتاده بودم و حس ناخوشایندی داشتم. جمعه برای ناهار خورشت آلو درست کرده بودم که توی خونه دوستش دارن و گاهی هوسشون میشه. امشب هم از غیبت مامان استفاده کردم و با بروکلی تازه ای که ظهر گرفته بودم سوپ درست کردم و کنارش سیب زمینی تنوری هم آماده کردم تا اگه سوپ کسی رو سیر نکرد، سیب زمینی تنوری مخصوص من که تا حالا چندین ستاره گرفته! ته دلشون رو بگیره. شام خوبی از آب در آمد و از تماشای خونواده‌م که با لذت غذا می‌خوردند منم لذت بردم.
آشپزخونه هم یک آتلیه‌ی هنریه؛ با بی نهایت رنگ و طعم و مزه. فقط هنرش موندگار نیست و صاف راهی شکم میشه!

امروز دان در حالی که به انگلیسی تولدت مبارک می‌خوند، یک هدیه بهم داد. هدیه‌ی روز تولدم رو چند روز جلوتر. خیلی خیلی هیجان‌زده و بسیار بسیار غافلگیر شدم. نمی‌دونستم که روز تولدم رو می‌دونه. پسرک نازنین برام یک پاوربانک بسیار ارزنده خریده بود. با این که این خونواده همیشه به من محبت داشته‌اند و بسیار هم داشته‌اند، ولی این هدیه چه اتفاق شیرین و به خصوصی بود برام.

+ Dance me to the end of love


منبع : ابرکـــــــbe my homeward dove
برچسب ها : داشتم ,آشپزخونه ,تازه ,زمینی تنوری

برای روز میلادم اگر تو ...

:: برای روز میلادم اگر تو ...

هفته ای که گذشت روز تولدم رو داشتم و تنها کاری که کردم این بود که شب قبلش در اوج بی‌خوابی‌ای که به سرم زده بود، توی تاریکی اتاق دو ساعتی با خدا حرف زدم و از آرزوهام براش گفتم و شمع‌های خیالی توی ذهنم رو فوت کردم. دلم می‌خواست خونه می‌بودم و داخل جمع خونواده‌ام. اما نبودم و انگار به این نبودن توی روزهای خاص باید عادت کنم.

صبح روز بعدش، روز تولدم، خسته و خواب آلود بیدار شدم و با کندی و بی میلی تمام حاضر شدم و قدم به خیابون‌های شهر خاکستری گذاشتم. دانشگاه بود و کلاس‌ها و یک روز پرماجرا. در نبود یکی از استادان فرصتی پیش آمد تا با دوستانم به رستورانی بریم و ناهار دور هم باشیم. این تنها هدیه‌ی تولد امسال من به خودم بود.

امسال کمتر از هر سال دیگه‌ای در انتظار روز تولدم بودم و بیش از هر سال دیگه‌ای در یادها بودم و هدیه ها و تبریک‌های دلپذیر و غافلگیرانه‌ای دریافت کردم. چه رابطه‌ی عکس دلچسبی! خدایا برای سال دیگه لطفا کلا فراموشی‌ام ده! (البته اگر سال بعد هم مجالی برای دوباره به دنیا آمدن داشته باشم!)


+ سپاس جان ریدل! به خاطر این که یک روز از این ماه عزیز (!) رو انتخاب کردی و اسمش رو گذاشتی I Love to Write Day. روزِ "من نوشتن را دوست دارم" و چه خوب روزی و چه خوشایند نامی!


ادامه مطلب
منبع : ابرکـــــــبرای روز میلادم اگر تو ...
برچسب ها :

کمی نمک، مقداری ادویه، و کلی عشق!

:: کمی نمک، مقداری ادویه، و کلی عشق!

مامان من از اون مامان‌های خیلی سخت‌کوش و همه‌کاره است که به قول اون آقای روانشناسی که در همایشی توی دانشگاه تهران صحبت می‌کرد باعث میشه که دخترش تنبل بار بیاد! یعنی تمام وظایف رو به تنهایی به دوش می‌کشه و تقسیم مسئولیت نداره. به عنوان دختر همچین مادری، همیشه تنها وظیفه‌ی من درس خوندن بوده و دیگر هیچ. کمک کردنم خیلی محدود و مناسبتی در حد پذیرایی از مهمون‌ها بوده. هیچ وقت حتی سرکی هم داخل آشپزخونه نمی‌کشیدم که ببینم چه خبره و کدوم غذا چطور درست میشه. مامان هم مثال یک مادر نمونه که هم شاغل بود (و هست) و هم خانه دار. همیشه صبح‌ها پیش از رفتن بساط صبحانه آماده، همیشه ظهها غذای خونه آماده، همیشه زیباترین دست‌بافت‌ها تن ما، همیشه خوشمزه‌ترین شیرینی‌جات و قشنگ‌ترین رومیزی‌ها و رانرها از آن ما. من چی؟ دختر یکی یک دونه ی خونه؟ فقط بلد بودم درس بخونم. اون رو هم بلد نبودم، یه کم هوش داشتم که بی‌زحمت زیاد یاد می‌گرفتم و اوضاع درس و تحصیل خوب پیش می‌رفت. در چیزی جز این و گاهی خط خطی‌هایی به اسم نقاشی و یادداشت‌هایی در قالب نوشته‌جات پراکنده کمترین مهارتی نداشتم.

یادمه یک بار که بچه بودم یک قوری رو که توش برگ چای ریخته بودند دادن دستم و گفتن شیر رو باز کن پرش کن. و من با وجود همون یک ذره هوش فکر نکردم که این شیر، شیر سماوره و نه شیر آب! قوری رو از شیر آب لوله‌کشی پر کردم و تا مدت‌ها شدم سوژه‌ی خنده و تفریح که چایی هم بلد نیست درست کنه. حضور من در آشپزخونه جهت مصرف بود تا هفده هجده سالگیم که مامان‌جون به خاطر اتفاقی پاش شکست و چند ماهی روی تخت خونه‌ی خاله بستری بود و پاش متصل به وزنه و مامان بیشتر روز رو اون جا بود. یک بار صدام کرد برم توی آشپزخونه و ببینم چطوری کته درست می کنه. چند روز بعد ازم خواست همین کارو انجام بدم و آشپزی من با درست کردن کته شروع شد!

سال‌های بعد و زندگی توی خوابگاه دانشجویی باعث شد که فرصت و ابتکارعمل داشته باشم و یاد بگیرم چطور با ترکیب مواد چیز قابل خوردنی درست کنم. به لطف غذای خونگی که توی تموم سلول‌ها و رگ‌های وجودم جا خوش کرده بود نمی‌تونستم غذای سلف دانشگاه رو تحمل کنم، از بیرون غذا بگیرم و یا مثل هم‌اتاقی ها با کنسرو و آماده‌جات سر کنم. و این طوری خیلی نرم و ملایم و تدریجی، آشپزی رو در حد درست کردن یک سری غذاها یاد گرفتم. بعد از اون رو یادم نیست که چی شد که میل و علاقه ی من به درست کردن غذا شدیدتر شد و هر از گاهی در نبود مامان داخل آشپزخونه کارهایی می‌کردم و نتیجه رو بهش عرضه می کردم – خب هنوز اون اعتماد به نفس کافی رو نداشتم که در مقابل کدبانویی مثل مامان آشپزی کنم و نقائص کارم به چشم بیاد. گاهی هم مامان با دست‌بافی، پارچه‌ی گلدوزی شده ای، چیزی روبرو میشد و تعجب می‌کرد که چطور این ها رو یاد گرفتم. انگار یک میل خزنده به خانوم شدن داشتم!

بعد از همه‌ی اینها حالا به اون مرحله رسیده که از صرفا آشپزی کردن گذشتم و به قول بابا صاحب دستپخت شدم. لذت بی‌نظیری داره وقتی داخل آشپزخونه سرم گرم چیزی میشه و این سه نفر با کنجکاوی گاهی سرکی می‌کشند تا ببیند چی دارم درست می‌کنم و سر میز با چیز جدیدی روبرو میشن و بعد از امتحانش نظر مثبتشون رو اعلام می‌کنن. لذت بخشه وقتی بابا با خوردن اولین قاشق میگه چقدر خوشمزه است و مامان با خوشحالی میگه چقدر نگران بودم که این دختر نکنه هیچی بلد نباشه و آبروی من به عنوان مادرش بره! یا گاهی میگه چقدر فلان غذات خوشمزه شده یا خوب در آوردی. من بهتره دیگه بازنشسته بشم. یا وقتی برادرم میگه میشه فردا سین آشپزی کنه و فلان غذا رو درست کنه؟ و من با وجود تل تکالیفم با خوشحالی قبول می‌کنم. خیلی حس خوبی داره وقتی مامان ازم می‌پرسه فلان چیز رو چطور درست کردی یاد منم بده. خیلی خوبه وقتی چیز ساده‌ای مثل سیب زمینی تنوری رو هم وقتی درست می‌کنم بابا با لذت می‌خوره و میگه مگه خوشمزه‌تر از اینم میشه آخه!؟

امروز داشتم به این فکر می‌کردم که همون دختری که آب سرد روی برگ‌های چای ریخت و اون همه باعث خنده شد، حالا هر جا آشپزی می‌کنه، چه خونه‌ی خودش و چه برای دیگران، همه غذاش رو دوست دارن و خودش هم از درست کردن غذا و شیرینی‌جات بی اندازه لذت می بره.

گفتم بنویسم، که یادم نره گاهی چیزهایی که ازشون اون همه می‌ترسیم و خودمون رو ناتوان می‌بینیم از انجامش، چطور تبدیل به مهارت‌های برجسته‌ی ما میشن. یک چیز ساده مثل همین آشپزی و چیزهایی خیلی بزرگ تر و پیچیده تر!


ادامه مطلب
منبع : ابرکـــــــکمی نمک، مقداری ادویه، و کلی عشق!
برچسب ها : درست ,آشپزی ,خیلی ,گاهی ,چطور ,آشپزخونه ,داخل آشپزخونه ,میگه چقدر ,درست می‌کنم ,آماده، همیشه ,چطور درست

ای نگاه تو باغ خواهش‌ها

:: ای نگاه تو باغ خواهش‌ها

بهش نگاه که می‌کنی، یا حتی نه! بهش نگاه هم که نمی‌کنی، توی این فکر هستی که دیگه چه طور می‌تونی تمام این انحناهای صورت، این تیزی بینی، این ماهیچه بندی صورت، این حالت چشم ها، این خط های ظریف روی قسمت های خاص، حتی جای خال ها، محل رویش موها، فرم چونه، نگاه توی چشم‌ها – چه وقتی خیلی مهربون و چه وقتی خیلی جدی هست –  رو فراموش کنی، یا حداقل بذاری کنار و تمام این ها رو به شکلی دیگه و با فردی دیگه تجربه کنی. 

ناممکنه. 

وقتی حتی حس و حال سرانگشت ها رو هم کم کم داری تشخیص میدی، جنس نفس‌ها رو می‌شناسی، داری تشخیص میدی که کِی، کدوم ور پازل وجودت به کدوم ور پازل وجودش می‌خوره، وقتی دیگه فهمیدی آهنگ کدوم کلماتش رو کدوم نمودار میرن و کجای سلامش اوج داره و کجای عزیزمش کشش، وقتی حتی دمای بدنش هم دیگه رفته توی داده‌هات، چه طور می‌تونی این همه رو نادیده بگیری؟

انگار که چشم باز کردی و نشونت دادند و گفتند: اینه.
حالا چه طور می‌تونی "این" رو بذاری کنار و هر آن که دیگریست رو به جای "این" بنشونی؟

از این که دارم بهش خو می‌گیرم شگفت‌زده‌ام. نمیگم عادت، نمیگم شناخت، و حتی نمی‌دونم چی باید بگم. مثل یک تصویر مبهم که از دور دیدیش و داره کم کم نزدیک و نزدیک تر میشه و تو بیشتر و بیشتر تشخیصش می دی و جزئیات بیشتری ازش برات آشکار میشه. مثل مال تو شدنه. انگار که هر چه بیشتر می‌گذره بیشتر داره بخشی از تو میشه.

چه خوبه تجربه‌ی اول.
و چه خوب‌‌تر اگر که تجربه‌ی اول، آخرین و ماندگارترین هم باشه.

کاش میشد فهمید که برای اون چطوریه...


منبع : ابرکـــــــای نگاه تو باغ خواهش‌ها
برچسب ها : کدوم ,میشه ,می‌تونی ,داری تشخیص ,بذاری کنار ,وقتی خیلی

کمی نمک، مقداری ادویه، و کلی عشق!

:: کمی نمک، مقداری ادویه، و کلی عشق!

مامان من از اون مامان‌های خیلی سخت‌کوش و همه‌کاره است که به قول اون آقای روانشناسی که در همایشی توی دانشگاه تهران صحبت می‌کرد باعث میشه که دخترش تنبل بار بیاد! یعنی تمام وظایف رو به تنهایی به دوش می‌کشه و تقسیم مسئولیت نداره. به عنوان دختر همچین مادری، همیشه تنها وظیفه‌ی من درس خوندن بوده و دیگر هیچ. کمک کردنم خیلی محدود و مناسبتی در حد پذیرایی از مهمون‌ها بوده. هیچ وقت حتی سرکی هم داخل آشپزخونه نمی‌کشیدم که ببینم چه خبره و کدوم غذا چطور درست میشه. مامان هم مثال یک مادر نمونه که هم شاغل بود (و هست) و هم خانه دار. همیشه صب‌ها پیش از رفتن بساط صبحانه آماده، همیشه ظهها غذای خونه آماده، همیشه زیباترین دست‌بافت‌ها تن ما، همیشه خوشمزه‌ترین شیرینی‌جات و قشنگ‌ترین رومیزی‌ها و رانرها از آن ما. من چی؟ دختر یکی یک دونه ی خونه؟ فقط بلد بودم درس بخونم. اون رو هم بلد نبودم، یه کم هوش داشتم که بی‌زحمت زیاد یاد می‌گرفتم و اوضاع درس و تحصیل خوب پیش می‌رفت. در چیزی جز این و گاهی خط خطی‌هایی به اسم نقاشی و یادداشت‌هایی در قالب نوشته‌جات پراکنده کمترین مهارتی نداشتم.

یادمه یک بار که بچه بودم یک قوری رو که توش برگ چای ریخته بودند دادن دستم و گفتن شیر رو باز کن پرش کن. و من با وجود همون یک ذره هوش فکر نکردم که این شیر، شیر سماوره و نه شیر آب! قوری رو از شیر آب لوله‌کشی پر کردم و تا مدت‌ها شدم سوژه‌ی خنده و تفریح که چایی هم بلد نیست درست کنه. حضور من در آشپزخونه جهت مصرف بود تا هفده هجده سالگیم که مامان‌جون به خاطر اتفاقی پاش شکست و چند ماهی روی تخت خونه‌ی خاله بستری بود و پاش متصل به وزنه و مامان بیشتر روز رو اون جا بود. یک بار صدام کرد برم توی آشپزخونه و ببینم چطوری کته درست می کنه. چند روز بعد ازم خواست همین کارو انجام بدم و آشپزی من با درست کردن کته شروع شد!

سال‌های بعد و زندگی توی خوابگاه دانشجویی باعث شد که فرصت و ابتکارعمل داشته باشم و یاد بگیرم چطور با ترکیب مواد چیز قابل خوردنی درست کنم. به لطف غذای خونگی که توی تموم سلول‌ها و رگ‌های وجودم جا خوش کرده بود نمی‌تونستم غذای سلف دانشگاه رو تحمل کنم، از بیرون غذا بگیرم و یا مثل هم‌اتاقی ها با کنسرو و آماده‌جات سر کنم. و این طوری خیلی نرم و ملایم و تدریجی، آشپزی رو در حد درست کردن یک سری غذاها یاد گرفتم. بعد از اون رو یادم نیست که چی شد که میل و علاقه ی من به درست کردن غذا شدیدتر شد و هر از گاهی در نبود مامان داخل آشپزخونه کارهایی می‌کردم و نتیجه رو بهش عرضه می کردم – خب هنوز اون اعتماد به نفس کافی رو نداشتم که در مقابل کدبانویی مثل مامان آشپزی کنم و نقائص کارم به چشم بیاد. گاهی هم مامان با دست‌بافی، پارچه‌ی گلدوزی شده ای، چیزی روبرو میشد و تعجب می‌کرد که چطور این ها رو یاد گرفتم. انگار یک میل خزنده به خانوم شدن داشتم!

بعد از همه‌ی اینها حالا به اون مرحله رسیده که از صرفا آشپزی کردن گذشتم و به قول بابا صاحب دستپخت شدم. لذت بی‌نظیری داره وقتی داخل آشپزخونه سرم گرم چیزی میشه و این سه نفر با کنجکاوی گاهی سرکی می‌کشند تا ببیند چی دارم درست می‌کنم و سر میز با چیز جدیدی روبرو میشن و بعد از امتحانش نظر مثبتشون رو اعلام می‌کنن. لذت بخشه وقتی بابا با خوردن اولین قاشق میگه چقدر خوشمزه است و مامان با خوشحالی میگه چقدر نگران بودم که این دختر نکنه هیچی بلد نباشه و آبروی من به عنوان مادرش بره! یا گاهی میگه چقدر فلان غذات خوشمزه شده یا خوب در آوردی. من بهتره دیگه بازنشسته بشم. یا وقتی برادرم میگه میشه فردا سین آشپزی کنه و فلان غذا رو درست کنه؟ و من با وجود تل تکالیفم با خوشحالی قبول می‌کنم. خیلی حس خوبی داره وقتی مامان ازم می‌پرسه فلان چیز رو چطور درست کردی یاد منم بده. خیلی خوبه وقتی چیز ساده‌ای مثل سیب زمینی تنوری رو هم وقتی درست می‌کنم بابا با لذت می‌خوره و میگه مگه خوشمزه‌تر از اینم میشه آخه!؟

امروز داشتم به این فکر می‌کردم که همون دختری که آب سرد روی برگ‌های چای ریخت و اون همه باعث خنده شد، حالا هر جا آشپزی می‌کنه، چه خونه‌ی خودش و چه برای دیگران، همه غذاش رو دوست دارن و خودش هم از درست کردن غذا و شیرینی‌جات بی اندازه لذت می بره.

گفتم بنویسم، که یادم نره گاهی چیزهایی که ازشون اون همه می‌ترسیم و خودمون رو ناتوان می‌بینیم از انجامش، چطور تبدیل به مهارت‌های برجسته‌ی ما میشن. یک چیز ساده مثل همین آشپزی و چیزهایی خیلی بزرگ تر و پیچیده تر!


ادامه مطلب
منبع : ابرکـــــــکمی نمک، مقداری ادویه، و کلی عشق!
برچسب ها : درست ,آشپزی ,خیلی ,گاهی ,چطور ,آشپزخونه ,داخل آشپزخونه ,میگه چقدر ,درست می‌کنم ,آماده، همیشه ,چطور درست

من اگر گوشه‌ی میخانه نشستم به تو چه!

:: من اگر گوشه‌ی میخانه نشستم به تو چه!

شنبه یکی از همکاران قدیمی رو دیدم. بعد از صحبت‌های همیشگی‌مون پیرامون دانشگاه محل همکاری‌مون و وضعیت کار و اوضاع کلاس‌ها ازم پرسید دیگه چه خبر. این دیگه چه خبر معروف که بین ما همکاران دهه شصتی که هر از گاهی همو می‌بینیم در جریان هست در واقع یک پرسش تقریبا مستقیم از وضعیت تاهل فرد مربوطه هست. معمولا این پرسش با این جواب خنک و بی‌مزه پاسخ داده میشه که: تا شما هستید ما چرا! یا مثلا اول شما! فرد پرسش‌کننده هم معمولا می‌خنده و جواب بی‌مزه تری میده. من هم خیلی از این عرف عدول نکردم و در پاسخ بهش گفتم فعلا که من با درس و دانشگاه حسابی درگیرم و از این ماجراها دور. هم چنان اصرار داشت و ادامه داد که یعنی تا وقتی درست تموم نشه نمی خوای کاری بکنی؟ یعنی  تا دو سال دیگه خبری ازت نمی‌شنویم؟ خندیدم و گفتم تا چه پیش آید. ولی حداقل امسال که آزمون جامع دارم خیلی منتظر نباشید. از این تیپ پرسش و پاسخ‌ها خوشم نمیاد ولی متاسفانه ناچارم جهت حفظ ادب یا کوتاه شدن بحث یا دلایل دیگه کلیشه‌های رایج رو دنبال کنم و پاسخ‌های مسخره‌ای به این پرسش‌ها بدم. بعد از اون مکالمه دائم توی سرم می‌چرخید که کاش میشد به کسی که اینو می‌پرسه، یا اون‌هایی که خیلی مستقیم‌تر عین سوال رو ازت می‌پرسن که : ازدواج نکردی؟ چرا ازدواج نمی‌کنی؟ کی ازدواج می‌کنی پس؟ جواب بدی که: به شما چه! یا آیا ارتباطی به شما داره؟ یا خواهش می‌کنم در مورد مسائل شخصی زندگی من پرسش نکنید! آخ که گاهی این پاسخ‌ها چه قدر برای بعضی‌ها لازمه.

کاش یک جوری جا افتاده بود که ازدواج یک انتخاب شخصی بود و یکی از انواع انتخاب‌های پیش رو برای ادامه‌ی زندگی و نه تنها راه و ضروری‌ترین راه. انقدر شخصی که لزومی نداشت به خاطرش کلی هزینه‌های زاید بشه و کلی مصیبت و مکافات و قول و قرار و بکش و ببر پیش بیاد که آخرش هم باز بیشتر افرادِ درگیر ناراضی باشند. کاش انقدر شخصی بود که با آدمت که به توافق می‌رسیدی چمدونت رو می‌بستی و می‌رفتی باهاش زندگی می‌کردی بی این که نگران این باشی که فلان زنک همسایه یا فلان مردک فامیل چه انتظاری داره یا چه اراجیفی می‌خواد درباره‌ی مراسمی که ناچاری میلیون‌ها خرجش کنی بگه. انقدر شخصی که هیچ اتفاق خارق العاده ای محسوب نشه؛ نه مثل ده بیست سال پیش باشه که با تغییر صد و هشتاد درجه‌ای چهره‌ی خانم پی ببری که ازدواج کرده؛ ببینی که ابروهایی که تشنه‌ی دستکاری مونده بودن و موهایی که بی‌تاب رنگ شدن بودن و صورتی که له له می‌زد برای پیرایش و آرایش چه‌طور دستخوش تغییرات اساسی شدن و متاهل شدن خانم رو به رخ می‌کشن. و نه حتی مثل الان باشه که ژست‌های دست-دور-گردنی و ولو-بر-برگ های-پاییزی و با-عشقم-در-نخستین-برف-امسال لازم باشه تا چشم و گوش کل دنیای مجازی و حقیقی رو پر کنی که خانم ها! آقایان! من ازدواج کردم! کاش ازدواج انقدر شخصی و خصوصی باشه که حق دخالت دیگرانی که هفت پشتشون هم بهت ربط پیدا نمی‌کنن در انتخاب همسرت، به اندازه ی حق دخالتی باشه که در انتخاب رنگ و مدل مسواکت دارن!


ادامه مطلب
منبع : ابرکـــــــمن اگر گوشه‌ی میخانه نشستم به تو چه!
برچسب ها : ازدواج ,شخصی ,باشه ,پرسش ,انقدر ,خانم ,انقدر شخصی

چو تخته پاره بر موج!

:: چو تخته پاره بر موج!

نخست این که: شنبه روز خوبی نبود. از اون روزایی که شرایط پیش اومده رو باور نمی‌کنی و میگی نه! نمی‌تونه این طور باشه! مثل وقتاییه که آرزو می‌کنی خواب بوده باشه و منتظری بیدار بشی و واقعیت صاف می‌ایسته جلوی تو و میگه بیداری عزیزم! بیدار!

یاد اون خواب‌هایی می‌افتم که با هول و وحشت بیدار میشم و از فهمیدن این که خواب بوده همه‌ش، آرامش و آسایش خیلی زیادی سراغم میاد. خواب‌هایی که معمولا توشون عزیزی رو از دست میدم. و البته چه خواب‌هایی هم که بیدارشدن ازشون غصه یا دلتنگی به همراه داره. خواب، بیداری، غیرواقعی، واقعی. کی همه ی اسرار از پرده بیرون می‌افتند پس! شاید وقتی از خواب بیدار میشیم در واقع داریم از بیداری بیدار میشیم! گاهی به همه ی واقعیت‌ها مشکوک میشم. انگار هر چیزی، هر قدر هم واقعی، فقط تصویری از واقعیته. پس خود این واقعیت کجاست؟ سلام ژان*!

بهتره این مرغک سرکش توهم رو پایین بیارم وگرنه ممکنه در مسیر تحیر و تفکرش بعد از "واقعیت" سراغ "حقیقت" بره و امور بسی پیچیده‌تر شه!

بگذریم...

سپس آن که: این پاراگراف رو بیش از بیست بار نوشتم و پاک کردم. نمی‌تونم بگم! توضیح دادنی نیست. چرا آدم‌ها سروقت و به موقع و به‌جا سر و کله‌شون توی زندگیت پیدا نمیشه!؟ یعنی وقتی میان که یا خیلی زوده یا خیلی دیره! در هر حال خوش موقع نیست.
اون هست، من هستم، اون خوبه، من دوستش دارم، اون مهربونه، من باهاش راحتم، و همه ی این‌ها اتفاقا در یک قالب خیلی رسمی و به واسطه‌ی شرایط تحصیلی – کاری تعریف شده و میلی‌متری هم خارج از اون نیست. ولی اون چیزی رو که این زیر داره تقلا می‌کنه نمی‌تونم نادیده بگیرم. یک حس مرموز از اون سمت که با ظرافت تمام داره انگشت به شیشه‌ی توجه من می‌زنه و من با وجود همه‌ی تلاشم، نمی‌تونم نادیده بگیرمش.
انقدر انسان خاص و ارزشمند و ملایم و مطبوعیه که نمی‌تونم تحمل کنم من باعث انگیزش و فروکش احساسی در این آدم باشم. همه ش میگم خب آخه چرا من! نمی‌دونم... نمی‌دونم چه کنم با "او". بعد از آخرین گفت و گوی ما که دو روز پیش بود، با خودم فکر کردم اگر واقعا این طوره که فکر می‌کنم، پس این آدم نمی‌تونه تا دیدار بعدی صبر کنه. اگر حسش واقعی باشه، نگران میشه، و اگه واقعا نگران باشه، خبری می‌گیره. و این حدس و گمان‌ها امروز واقعی شد. از این که حدسم درست بود، خوشحال شدم و خوشحال نشدم.

و آخر این که: چقدر مردها عجیب‌اند! نمی دونم چی باعث میشه که یک‌باره، یکی که زمانی به واسطه‌ی کاری تا حدودی شناختیش و برخود نزدیکی هم در واقع باهاش نداشتی و پنج شش سالی هم ازش بی خبر بودی، کسی که یکی دو سال پیش رسما نامزد کرده بود و به احتمال زیاد حالا باید یک همسر و چه بسا پدر باشه حتی، یک همچین آدمی برای تو گل بفرسته. بی‌مناسبت. بی‌دلیل. بی‌ربط. شاید هم یک چیزی درون من این مرد رو صدا زده! وقتی که اول هفته از پل عابری پایین می‌اومدم یک لحظه رهگذری رو دیدم که خیلی شبیه این آدم بود و بعد از مدت‌ها یاد اون افتادم. انقدر شبیه که یک لحظه دوباره برگشتم و نگاهش کردم و دیدم که اون نیست و حتی شاید اونقدرها هم شبیه اون نیست. و حالا گل!؟ امان از این مردهای خل!

+ یک چند چکه باران، در این هوای آلوده‌ی تهران!


* ژان بودریار


منبع : ابرکـــــــچو تخته پاره بر موج!
برچسب ها : خیلی ,بیدار ,نمی‌تونم ,شبیه ,شاید ,واقعی ,نمی‌تونم نادیده ,بیدار میشیم ,خواب بوده

محل قرارگیری آمارگیر www.neginpop.ir

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ